تبلیغات
طعم زندگی
» برزوترین آهنگ ها از نایس موزیک ( چهارشنبه 29 شهریور 1396 )
» قدر خوشبختی‌ هاتونو بدونید ( شنبه 29 آبان 1395 )
» لبخند بزنیم ... ( یکشنبه 31 مرداد 1395 )
» شکرگذار باشید ... ( چهارشنبه 20 مرداد 1395 )
» خانم به من دست نزن من متاهلم ... ( شنبه 16 مرداد 1395 )
» با عشق رنگ بزن ... ( شنبه 9 مرداد 1395 )
» قدر آدم های خوب زندگیمون رو بدونیم ... ( یکشنبه 3 مرداد 1395 )
» به سادگی زندگی کنید ... ( شنبه 2 مرداد 1395 )
» راهی را نرو که از سرِ ترس است ... ( پنجشنبه 31 تیر 1395 )
» منزل حقیقی ما کجاست ... ( پنجشنبه 31 تیر 1395 )
» گاهی دل ها بخاطر نگفته ها میشکند ( چهارشنبه 30 تیر 1395 )
» مهم نیست چگونه قضاوت میشوم ... ( سه شنبه 29 تیر 1395 )
» دل داد زد دیوانه من می بینمش ... ( دوشنبه 28 تیر 1395 )
» به خود بگویید عالی هستید ... ( جمعه 25 تیر 1395 )
» مهم نیست که زیبا باشی ... ( چهارشنبه 23 تیر 1395 )
» درود بر اندیشه های مهربان ... ( چهارشنبه 23 تیر 1395 )
» تعریف زمان ... ( سه شنبه 22 تیر 1395 )
» زندگی شوق رسیدن به خداست... ( یکشنبه 20 تیر 1395 )
» مدتی سكوت كن تا پاسخ بهتری بیابی ... ( یکشنبه 13 تیر 1395 )
» شاد زیستن ... ( یکشنبه 13 تیر 1395 )
» به سمت جلو حرکت کن ... ( شنبه 12 تیر 1395 )
» بن بست وجود ندارد ... ( جمعه 11 تیر 1395 )
» از دیروز نزدیک ترم ... ( پنجشنبه 10 تیر 1395 )
» امروز را زندگی کن ... ( پنجشنبه 3 تیر 1395 )
» می تونیم بر کره مغز خودمون مسلط باشیم ... ( چهارشنبه 2 تیر 1395 )
» ساعت احساسات ( سه شنبه 1 تیر 1395 )
» تفاوت حال تا سال دیگر ما ... ( سه شنبه 1 تیر 1395 )
» ذهن های بزرگ ... ( دوشنبه 31 خرداد 1395 )
» لبخند بزن... ( جمعه 21 خرداد 1395 )
» باارزش ترین چیز برای نقاشی ... ( سه شنبه 18 خرداد 1395 )

خدایا من خیلی تنهام!!!



  
  
خواب پیر زن

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ 
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد.
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟ 
خدا جواب داد :
بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی 


گاهی خدا می خواهد با دست تو دست دیگر بندگانش را بگیرد
وقتی دستی را به یاری می گیری،
بدان که دست دیگرت در دست خداست...



برچسب ها : پیر زن , خدا , مهمان , عجله , خانه , خوشمزه , منتظر ,


ادامه مطلب...