تبلیغات
طعم زندگی
» برزوترین آهنگ ها از نایس موزیک ( چهارشنبه 29 شهریور 1396 )
» قدر خوشبختی‌ هاتونو بدونید ( شنبه 29 آبان 1395 )
» لبخند بزنیم ... ( یکشنبه 31 مرداد 1395 )
» شکرگذار باشید ... ( چهارشنبه 20 مرداد 1395 )
» خانم به من دست نزن من متاهلم ... ( شنبه 16 مرداد 1395 )
» با عشق رنگ بزن ... ( شنبه 9 مرداد 1395 )
» قدر آدم های خوب زندگیمون رو بدونیم ... ( یکشنبه 3 مرداد 1395 )
» به سادگی زندگی کنید ... ( شنبه 2 مرداد 1395 )
» راهی را نرو که از سرِ ترس است ... ( پنجشنبه 31 تیر 1395 )
» منزل حقیقی ما کجاست ... ( پنجشنبه 31 تیر 1395 )
» گاهی دل ها بخاطر نگفته ها میشکند ( چهارشنبه 30 تیر 1395 )
» مهم نیست چگونه قضاوت میشوم ... ( سه شنبه 29 تیر 1395 )
» دل داد زد دیوانه من می بینمش ... ( دوشنبه 28 تیر 1395 )
» به خود بگویید عالی هستید ... ( جمعه 25 تیر 1395 )
» مهم نیست که زیبا باشی ... ( چهارشنبه 23 تیر 1395 )
» درود بر اندیشه های مهربان ... ( چهارشنبه 23 تیر 1395 )
» تعریف زمان ... ( سه شنبه 22 تیر 1395 )
» زندگی شوق رسیدن به خداست... ( یکشنبه 20 تیر 1395 )
» مدتی سكوت كن تا پاسخ بهتری بیابی ... ( یکشنبه 13 تیر 1395 )
» شاد زیستن ... ( یکشنبه 13 تیر 1395 )
» به سمت جلو حرکت کن ... ( شنبه 12 تیر 1395 )
» بن بست وجود ندارد ... ( جمعه 11 تیر 1395 )
» از دیروز نزدیک ترم ... ( پنجشنبه 10 تیر 1395 )
» امروز را زندگی کن ... ( پنجشنبه 3 تیر 1395 )
» می تونیم بر کره مغز خودمون مسلط باشیم ... ( چهارشنبه 2 تیر 1395 )
» ساعت احساسات ( سه شنبه 1 تیر 1395 )
» تفاوت حال تا سال دیگر ما ... ( سه شنبه 1 تیر 1395 )
» ذهن های بزرگ ... ( دوشنبه 31 خرداد 1395 )
» لبخند بزن... ( جمعه 21 خرداد 1395 )
» باارزش ترین چیز برای نقاشی ... ( سه شنبه 18 خرداد 1395 )

من و خورشیدخانم



برای دیدن اندازه واقعی تصویر روی لن کلیک کنید

بعد از مدتها سراغ دفتر خاطراتم رفتم و به یاد گذشته ها افتادم، یادش بخیر چه روزایی بود، دفترمو ورق زدم و به این خاطره رسیدم…امروز جمعه ست و قراره با دوستم پیام بریم کوه. آخه خیلی وقته کوه نرفتیم، چون همش کار می کنیم و سرگرم کار شدیم، دیگه وقتی نداریم واسه کوه رفتن و دورهم بودن.پیام بهم زنگ زد و گفت: چی شد، حاضر شدی، کی راه میفتی، ما حرکت کردیم. فقط زودتر راه بیفت، اگه دیر برسیم طلوع خورشیدو نمی تونیم ببینیما!

من گفتم: دارم حرکت میکنم



زود حاضر شدم و راه افتادم، اومدم از در خونه برم بیرون، دیدم در خونه باز نمیشه، اَه لعنتی الانم وقت گیر کردن در خونه ست، سریع دویدم سر جعبه ابزار بابا، یه پیچ گوشتی برداشتم و در خونه رو باز کردم. خیلی عجله داشتم، خواستم همینجوری بزارم و برم ولی باخودم گفتم اگه در خونه باز باشه شاید کسی بره تو خونه. گفتم اول در خونه رو درست کنم و بعد برم. بعدش اومدم کنار خیابون ایستادم، فقط می خواستم زودتر خودمو به پیام برسونم. یه نگاه به آسمون انداختم، دیدم چند تا لکه ابر سیاه بالا سرمه، چند قطره بارونم به صورتم خورد، با خودم گفتم چه هوای خوبیه، چندتیکه ابر سیاه بیشتر که نیست، هوا صاف میشه. داشتم باخودم حرف میزدم که یه تاکسی جلوم ترمز زد، منم زود سوار شدم.

راننده گفت: کجا؟

گفتم: دربست. میخام برم کوه، فقط زودتر برو عجله دارم.

راننده: زیاد عجله نکن امروز هوا خرابه، کوه نری بهتره، تو خونه بیشتر بهت خوش میگذره.

با خودم گفتم هنوز که هوا خراب نشده، بعد مدتها برنامه ریزی کردم با دوستم برم کوه، الانم منتظرمه.

اما راننده که میانسالم بود دوباره گفت: امروز رادیو اعلام کرده هوا خرابه!!

بهش گفتم: مهم نیست رادیو چی میگه، من امروز میخوام برم کوه. حرفای راننده کم کم داشت رو ذهنم تاثیر میذاشت. هوا خرابه… رادیو اعلام کرده بارون میاد… با شنیدن این حرفا از رفتن به کوه یه کم دلسرد شدم. حالا اگه واقعا هوا خراب بشه چی، اگه نتونیم بریم کوه چی. اما به این فکر کردم که پیام منتظرمه، باید زودتر برم و طلوع خورشید رو از نزدیک با هم ببینیم، اگه هوا خرابم بشه، مهم نیست بازم میریم. آقای راننده یکم تندتر، من عجله دارما. وقتی از تاکسی پیاده شدم، پیامو دیدم که با خواهرش مونا منتظرم بود، پرسیدن چرا اینقدر دیر کردی. منم کل داستانو براشون گفتم.

مونا گفت: اگه نمیومدی خودمون دوتایی میرفتیم، باقی حرفا باشه واسه تو راه، بریم دیر میشه. بعد به سمت کوه حرکت کردیم؛ خیلی ها داشتن برمیگشتن.

پرسیدم: چرا اینا الان برمیگردن؟!

پیام گفت: مهم نیست، تو راه خودتو برو، فقط به طلوع خورشید فکر کن. تو مسیر چند نفرو دیدیم که گفتن کوه ریزش کرده، خطرناکه برگردین.

پیام گفت: مهم نیست، بریم ببینیم چی پیش میاد.

با پیام درمورد مسیر کوه حرف میزدیم، یهو یکی که مثه موش آبکشیده شده بود، بهمون گفت: بالا بارون اومده مسیر کوه خیلی لغزنده شده، نرین بهتره. گیر کردن تو مسیر کوه، هی تو ذهنم تکرار می شد و منو از رفتن و ادامه دادن به این راه دلسرد می کرد، که یهو پیام بهم گفت: تو فکری، داری به چی فکر میکنی؟! زیاد مهم نیست به حرفاشون فکر نکن، هر جور بشه ما میریم.

با خودم گفتم پیام راست میگه بهتره که به راهمون ادامه بدیم. به یه چشمه رسیدیم، ایستادیم و یه آبی به دست و صورتمون زدیم، آب چشمه خیلی سرد بود، وقتی آب به صورتم خورد انگار داشت بهم سیلی میزد و میگفت: هنوز خوابی، بیدار شو !

بطریای آبمونو پر کردیم و حرکت کردیم. بیشتر مسیرو رفته بودیم، تو مسیر تکه سنگ های بزرگ، چندتا درخت خشک و شکسته و گل های وحشی رنگانگ که مثه یه لباس رنگی کوه رو پوشونده بودن به آدم انرژی می داد. جلوتر که رفتیم من خسته شدم چون راستش یه کم اضافه وزن داشتم. به پیام گفتم من دیگه نمیتونم ادامه بدم همینجا خوبه.

مونا گفت: پاشو تنبل خان، راهی نمونده، رسیدیم بالای کوه استراحت می کنیم. باید قبل طلوع خورشید برسیم بالای کوه.

پیام گفت: مونا درست میگه پاشو. بریم بالا میفهمی چی میگه.

حرف پیام تو همون خستگی بهم چسبید. گفتم باشه بریم.

پیام و مونا اینقدر از طلوع خورشید حرف زدن، که دلم یهویی خواست حتما طلوع خورشیدو ببینم. این باعث شد که با انرژی بیشتری قدم بردارم. تا اینکه بالاخره رسیدیم بالای کوه، همون جایی که از صبح تو فکر هر سه تامون بود.

به پیام گفتم: خورشید که هنوز بالا نیومده، حالا چیکار کنیم.

پیام گفت: عجله نکن اون تخته سنگ بزرگ رو می بینی میریم اونجا منتظر میشیم، آخه جلوی اون تخته سنگ فضا کاملا بازه و منظره ی خوبی داره. سه تایی روی اون تخته سنگ که مثه یه نیمکت بزرگ بود، نشستیم و منتظر خورشید شدیم. من به راهی که به سختی طی کرده بودیم، فکر می کردم و به یاد حرفایی افتادم که تو مسیر بهمون زدند. خورشیدخانم هم کم کم داشت از خواب بیدار می شد؛ چه زیبا شده بود، با اون گونه های قرمزش داشت بهمون لبخند میزد. بالاخره خورشیدخانم چشاشو کاملا باز کرد و با اون لبخند خیره کننده ش، به هر سه تاییمون صبح بخیر گفت و عشق و مهربونی رو تو وجودمون زنده کرد.

بعدش چند تا عکس از خودمون و خورشید خانم گرفتیم و حسابی خوش گذروندیم.

نویسنده رحمت قاسمی

منبع : دانشگاه زندگی                  www.daneshgahezendegi.com




برچسب ها : من , خورشید , خاطره , طلوع , عجله , منظره , ذهن ,


ادامه مطلب...