تبلیغات
طعم زندگی
» برزوترین آهنگ ها از نایس موزیک ( چهارشنبه 29 شهریور 1396 )
» قدر خوشبختی‌ هاتونو بدونید ( شنبه 29 آبان 1395 )
» لبخند بزنیم ... ( یکشنبه 31 مرداد 1395 )
» شکرگذار باشید ... ( چهارشنبه 20 مرداد 1395 )
» خانم به من دست نزن من متاهلم ... ( شنبه 16 مرداد 1395 )
» با عشق رنگ بزن ... ( شنبه 9 مرداد 1395 )
» قدر آدم های خوب زندگیمون رو بدونیم ... ( یکشنبه 3 مرداد 1395 )
» به سادگی زندگی کنید ... ( شنبه 2 مرداد 1395 )
» راهی را نرو که از سرِ ترس است ... ( پنجشنبه 31 تیر 1395 )
» منزل حقیقی ما کجاست ... ( پنجشنبه 31 تیر 1395 )
» گاهی دل ها بخاطر نگفته ها میشکند ( چهارشنبه 30 تیر 1395 )
» مهم نیست چگونه قضاوت میشوم ... ( سه شنبه 29 تیر 1395 )
» دل داد زد دیوانه من می بینمش ... ( دوشنبه 28 تیر 1395 )
» به خود بگویید عالی هستید ... ( جمعه 25 تیر 1395 )
» مهم نیست که زیبا باشی ... ( چهارشنبه 23 تیر 1395 )
» درود بر اندیشه های مهربان ... ( چهارشنبه 23 تیر 1395 )
» تعریف زمان ... ( سه شنبه 22 تیر 1395 )
» زندگی شوق رسیدن به خداست... ( یکشنبه 20 تیر 1395 )
» مدتی سكوت كن تا پاسخ بهتری بیابی ... ( یکشنبه 13 تیر 1395 )
» شاد زیستن ... ( یکشنبه 13 تیر 1395 )
» به سمت جلو حرکت کن ... ( شنبه 12 تیر 1395 )
» بن بست وجود ندارد ... ( جمعه 11 تیر 1395 )
» از دیروز نزدیک ترم ... ( پنجشنبه 10 تیر 1395 )
» امروز را زندگی کن ... ( پنجشنبه 3 تیر 1395 )
» می تونیم بر کره مغز خودمون مسلط باشیم ... ( چهارشنبه 2 تیر 1395 )
» ساعت احساسات ( سه شنبه 1 تیر 1395 )
» تفاوت حال تا سال دیگر ما ... ( سه شنبه 1 تیر 1395 )
» ذهن های بزرگ ... ( دوشنبه 31 خرداد 1395 )
» لبخند بزن... ( جمعه 21 خرداد 1395 )
» باارزش ترین چیز برای نقاشی ... ( سه شنبه 18 خرداد 1395 )

لوئیز ردن و لبخند خدا



  


لبخند خدا


لوئیز ردن زنی بود با لباس های كهنه و مندرس و نگاهی مغموم، وارد خوارو بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند كار كند و شش بچه شان بی غذا مانده اند . جان لانك هاوس صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست اورا بیرون كند. زن نیازمند، درحالی كه اصرار می كرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این كه بتوانم پول تان را می آورم. جان گفت نسیه نمی دهد.  مشتری دیگری كه كنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دورا شنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من. خواروبار فروش با اكراه گفت : لازم نیست خودم می دهم . لیست خریدت كو؟ لوئیز گفت : اینجاست ، لیستت را بگذار روی ترازو ، به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر. لوئیز باخجالت یك لحظه مكث كرد ، از كیفش تكه كاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی كفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند كفه ی ترازو پایین رفت . خوارو بارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید .مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در كفه ی دیگر ترازو كرد. كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا كفه ها برابر شدند.در این وقت ، خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تكه كاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است . كاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود كه نوشته بود : ای خدای مهربون، تو از نیاز من باخبری ، خودت آن را برآورده كن.  مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساكت و متحیر خشكش زد .لوئیز خداحافظی كرد و رفت .مشتری یك اسكناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: تا آخرین پنی اش می ارزید. فقط اوست كه می داند وزن دعای پاك و خالص چه قدر است....




برچسب ها : لبخند , خدا , مهربان , کاغذ , نیازمند , مشتری , کهنه ,


ادامه مطلب...